احساس خود مشکوکی حاد!!!
سردرد شدیدی داشتم بعد از یه تماس تلفنی و چند تا پیامک!!! یهو تصمیم گرفتم که برم سر کوچه برای خرید شیر! اونم با لباس مهمونی! و کیف و کفش مهمونی! و کیف پول حاوی مقدار زیادی پول. و یه ساعت بعد برگشتم در حالی که هیچی نخریده بودم.
نکته جالبش اینجاست که چند روز پیش از بابام پرسیدم کجا ها مواد مخدر می فروشن و چه جوری میشه خرید؟
رفتم که شیر و کرم کارامل و ژلاتین و پودر کاکائو و پودر ژله و پودینگ بخرم.
برگشتم و گفتم پیداشون نکردم و مامان گفت به بابات میگیم میخره. بابا از پیشنهاد ما استقبال کرد و داداشم گفت: دیدی گفتم نمی تونی پیداشون کنی و در ادامه تصریح کرد تو این دوره و زمونه کی دسر میخوره؟ اما دریغ از یه کوچولو احساس نگرانی در چهره ی والدین!
دیشب رفته بودیم مهمونی و حوصله نداشتم کیف و کفش و لباسامو سرجاشون بذارم چون دم دست بودند منم همونارو پوشیدم که برم سر کوچه!!! دلم میخواست دسر درست کنم. یهو به سرم زد. گفتم که میرم خرید. از 14 سوپر مارکت و یه قنادی و یه بقالی پرسیدم. 50% پیرمرد بودند و متوجه نشدند که من چی می خوام که آقای شیرینی فروش هم جزو اینا بود 50%بقیه نداشتند یا تموم کرده بودند. 4 تا شون هم طعم موز و توت فرنگی داشتند که از هر چی که طعم میوه داشته باشه خوشم نمیاد!!! مجبور بودم به هر کدوم از این فروشنده ها چهار دقیقه توضیح بدم که منظورم چیه و طرز تهیه اش چه جوریه خب برای همین یه ساعت طول کشید.
خب همین اعتماد های زیادی باعث میشه جوونای این مملکت معتاد بشن! جامعه در خطره!!!
اعتماد هم حدی داره!
مخاطب عزیز! ضمن عرض سلام و خیر مقدم! الان شما جزو حدوداً 200 انسان خوشبختی هستی که آدرس اینجا رو دارن. اینجا دفتر خاطرات هفتگی منه.