23
این عکس مربوط به 30 سال قبله!

طلعت کاویانپور – استاد ادبیات – ترم 2
ترم 2 مزخرفترین ترم بود و به جز ریاضی یک و فیزیک دو درس اختصاصی نداشتیم و با آز فیزیک 1 و 2 و دو سه تا درس عمومی 15 واحد رو جور کردیم (تنها کسی که دقیقاً درک میکنه چی میگم همین جناب نوسفراتو هست)
کلاس ادبیاتمون الف12 تشکیل میشد و من با فاصله چهار پنج متر از بقیه همیشه ردیف اول بودم.
خوندن روی درس و شعر ها و متن ها با من بود و اساساً از این کار لذت میبردم!
و به عبارتی سوگلی استاد بودم و هیچ وقت تاخیر و غیبت نداشتم و هر جا سمینار یا کنفرانسی داشت میرفتم شرکت میکردم و استاد هم کلی ذوق زده میشد که همچین دانشجویی داره!
درس ادبیات, میانترم یا فعالیت کلاسی و تمرین نداشت یه تحقیق 2 نمره ای داشت و یه پایانترم که 18 نمره بود.
یه هفته برای پایانترم این درس وقت داشتم و این یه هفته رو رفتم خونه و تو این مدت بیست بار جزوه و کتاب رو خوندم و حتی شعر های غیر حفظی رو هم حفظ کردم!
و اما روز امتحان:
ساعت یک شروع شد و 90 دقیقه وقت داشتیم. حساب کردم دیدم میشه یک و نیم ساعت!
بعدش گفتم هر ساعت صد دقیقه است و یک و نیم ساعت میشه 150 دقیقه!
بعدشم گفتم 150 دقیقه معادل است با دو و نیم ساعت!
پس من تا ساعت سه و نیم وقت دارم!!! کلا هفت تا سوال بود
سوال اول ده بیت شعر بود که باید معنیش رو مینوشتیم و سوال دوم ده تا جمله به صورت نثر بود که مفهومش رو خواسته بود.
به این دو تا سوال که جواب دادم اون خانومه که به عنوان مراقب و ناظر وایستاده بود گفت بچه ها وققتون تمومه ورقه ها بالا!
بدون اینکه به شاهکارم فکر کنم تا برگه هارو جمع کنه به سوال تشریحی سوم جواب دادم ولی هنوز نمره ام در حدی نبود که پاس شم!
استاد خودش اونجا نبود
اون خانومه که اومد برگه رو بگیره کلا اعصاب نداشت و مدام میگفت من مامورم و معذورم و از بقیه گرفتم برگه هارو تو هم باید بدی و
گفتم: هنوز چهار تا از سوالام مونده و دو دقیقه ازش فرصت خواستم
تو اون دو دقیقه به یه سوال تشریحی دیگه هم جواب دادم.
خواست برگه رو بگیره که گفتم: فقط 30 ثانیه
و من تو این 30 ثانیه 10 بیت شعر حفظی از حافظ رو نوشتم!
داشتم به سوال 6 جواب میدادم که برگه رو از زیر دستم کشید و یه گوشه برگه دست من بود یه گوشه دست اون و من رو هوا به سوال 6 هم جواب دادم!
جواب هر کدومشون حداقل یه پاراگراف چهار پنج خطی بود!
به مرحله ای رسیده بودیم که ملت جمع شده بودن پشت در و فکر میکردن این خانومه تقلب گرفته که این جوری داریم باهم مبارزه میکنیم!
تو تمام این مدت این خانومه تکرار میکرد که من مامورم و معذورم و زود باش بسه دیگه پاس میشی و بده و ...
که من یهو داد زدم خانم محترم یه لحظه ساکت باشید من ببینم چی دارم مینویسم خب!
و تو این 30 ثانیه ی آخر که ایشون از جملات من به حیرت فرورفته بودن به سوال آخر هم جواب دادم!
و مستقیم رفتم پیش استاد و ماجرای تبدیل ساعت به دقیقه رو براش توضیح دادم!
در نهایت این درس با نمره 20 پاس شد
ولی داشتم فکر میکردم اگه نمی تونستم اون موقعیت رو مدیریت کنم چه اتفاقی می افتاد؟
اگه همون هوش هیجانی و مدیریت استرس ها باشه من که ازEQ خودم راضی ام!
مخاطب عزیز! ضمن عرض سلام و خیر مقدم! الان شما جزو حدوداً 200 انسان خوشبختی هستی که آدرس اینجا رو دارن. اینجا دفتر خاطرات هفتگی منه.